Friday, April 18, 2003

سلام . تا حالا خيلي چيزها خريده بودم .اما تا امروز وبلاگ نخريده بودم .اين يارو عليرضا اومد گ�ت بيا برات يه وبلاگ بسازم .اما من پيش خودم �کر کردم يه دونه دست دوم اش رو بخرم بهتره . ر�تم پيش اون يکي يارو �رهاد .اين وبلاگ رو از عليرضا خريده بود .اما تاحالا خودش هيچ نديده بودش . دو تا هم مطلب نوشته بود که مسئوليت اش به پاي خودشه. من به احترام اون چکي که بابت خريد اين وبلاگ بهش دادم اون دوتا مطلب رو پاک نمي کنم. از امروز به بعد اين وبلاگ مال من و داداشم حميده. مطالبش رو هم تقديم مي کنم به همه خواننده هاي عزيز .من متعلق به همه شما هستم .خواهش مي کنم...خواهش مي کنم .بسه ...تشويق نکنين...
�ردا هم قراره بريم محضر سند بزنيم. �علا اين رو داشته باشين تا بعد .

Sunday, February 02, 2003

هر كسي يه جور مسيرش رو به تاكسي چي ها مي گه.يكي مي گه شهرك،يكي ميگه شهريك! .يكي ميگه آقا مسيرتون به دروازه رشت مي خوره؟...خلاصه هر كي يه جور.منتها امروز يكي رو ديدم داشت به تاكسي چي مي گ�ت:آقا دانشسرايه ايلش بيلليق؟

Tuesday, January 28, 2003

چقدر حال ميده زير بر� سنگين و نرمي كه داره مياد هي بر�هارو پارو كني و پارو كني . اين طر� پشت بوم رو كه پارو مي كني ، به اون طر� نرسيده پشت سرت دوباره پر بر� بشه. و تو از خدابخواي اين لحظه رو با همين بر� و پارو كردنش تو زمان منجمد كنه و همين طور تو اين زمان بموني و احساس كني غير از تو و اين بر�ها و اين سرما و اين �رهاد خدابيامرز كه تو گوش ات داره زمزمه مي كنه : گرته روشن مرده بر�ي همه كارش آشوب ...هيچ موجود زنده ديگه اي تو اين دنيا نيست و خودت هستي و خودت و خودت ....